تبليغاتX
.:[ فامــيل ســبز ]:.
 
| |
 
 

سفرنامه ی مزار شهدای هویزه – روز عرفه 1388

 ساعت کمی از 14 گذشته بود. من آماده بودم تا برم فلکه ساعت. بچه ها سوار دو فروند خودرو به سمت فلکه ساعت در حرکت بودند. از پله ی جلوی هال که اومدم پایین صدای بوق ماشین ها رو شنیدم. بچه ها لطف کردند اومدم در خونمون.

 آسید سجاد فاطمی به همراه آقا سیدعلیرضای موسوی زاده و آ سیدحسن احمدزاده و حمید سوار پراید سجاد بودند. منم بهشون ملحق شدم.

توی اون یکی ماشین که سمند حاج آقا مصطفی بود، آ سیدمحمدرضا، دو عدد آ سیدعبدالله ( سیدموسوی و فاطمی)، حسین کرمانشاهی و سیدحمید ذاکر نژاد نشسته بودند.

 

 سجاد پیشنهاد داده بود روز عرفه برای دعا، بریم مزار شهدای هویزه. پیشنهاد خوبی بود.

 حرکت کردیم به سمت فلکه ی دانشگاه. (چون به سمت منطقه ای عرب نشین می رفتیم، "دانشگاه" به "داژگا" تغییر پیدا می کند.)

 طی مسیر کردیم تا به سرا (sera: سه راه خرمشهر) رسیدیم. سمت جاده ی سوسنگرد رو گرفتیم و رفتیم. کمتر از 5 یا 6 کیلومتر که از سرا دور شدیم، تصمیم گرفتیم برای حصول اطمینان از درست بودن مسیر از یکی از بندگان خدا که در اون حوالی پرسه می زد سوال کنیم. کنار یه خربوزه فروشی ایستادیم و از اونجا که می دونستیم این بنده های خدا عربند و زبون (فارسی) حالیشون نمی شه، سجاد تصمیم گرفت به زبان اصلی باشون صحبت کنه. البته من گفتم این کار رو نکن چون طرف می فهمه ما عرب نیستیم و خوب نیست دیگه.

 الا ای حال سجاد به زبون عربی یه چیزایی به اون بنده خدا گفت که ما با اینکه عربی بلد نیستیم اما همشو متوجه شدیم.

 «جاده هویزه ون؟». اینو سجاد گفت. جادش که فارسی بود. هویزشم که اسم شهر بود. ون هم لابد یعنی چه وقت. وقتی از یه جمله عربی، یه کلمش که اسم شهره، هیچ، یه کلمشم فارسی باشه خوب لابد اون یکی کلمه هم انگلیسی میشه. اما هرچی فکر کردیم دیدیم اگه "ون" یعنی چه وقت، اون وقت ترجمه ی جمله ی سجاد می شد "جاده ی هویزه چه وقت است؟". گوسفند زیر ساتور قصاب هم از این جمله خندش می گیره. فلذا گذشت. ما هم برای اینکه عربی آقا سجادو کامل کرده باشیم در تشکر به عمو عربه گفتیم "رحم الله وایتکس". خوب شد نشنید.

 کمی که از جاده دورتر شدیم تازه متوجه شدیم که تصمیم نگرفتیم از راه سوسنگرد بریم یا از راه خرمشهر. توقف کردیم تا تصمیم گیری کنیم. تصمیم گیری کردیم. دور زدیم و برگشتیم که از جاده ی خرمشهر بریم.

 با اینکه هوا رو به سردیه اما نمی دونیم مگس ها چرا کم نمی شن. البته یه دلیلش شاید نبود بهداشت محیطی باشه. در طی مسیری که برمیگشتیم تا به سرا برسیم، یک مگس خر (خرمگس) توی ماشین حسابی روی اعصاب ما رژه نظامی می رفت. ما هم که سابقه ی طولانی ای در کشتن بدون سلاح مگس ها داریم از فرصت استفاده کرده و مگس مربوطه رو با دست خالی در حالی که روی شونه ی سجاد در فکر طرح یه نقشه برای حال گیری از ما بود، له کردیم. این عمل ما با واکنش مثبت بچه ها مواجه شد طوری که کم مونده بود از ماشین پرت بشیم پایین. بعدها به حال اون مگس غبطه خوردم که چه سعادتی داشته که روز عرفه مرده.

 هنوز توی اهواز هستیم. در حال طی مسیر در ابتدای جاده ی خرمشهر. عجب جاده ی ناصافی داره. انسان دلش خون می شه. گودیت (به خدا فحش نیست: میزان گودی) بعضی از این دست انداز ها به قدریه که آدم با خودش فکر می کنه نکنه این ها جای توپهاییه که رژیم بعث روی سر مردم ریخته.

 به بیرون شهر رسیدیم. این یکی جاده که دیگه محشره. تا به مزار شهدا برسیم چند باری صدای برخورد تایر عقب سمت شاگرد (اون جایی که ما جلوس نمودیم) به گلگیر به گوش رسید. غژ غژ می کرد.

 من که دیدم اینطوری ممکنه همه ی دعا رو نتونم کنار مزار شهدا بخونم، مفاتیحم رو باز کردم و همونجا یعنی توی ماشین شروع به خوندن دعای عرفه از زبان امام حسین علیه السلام کردم.

 رسیدیم. محمدرضا می گه که ماشینم بنزین نداره. به کنار مزار شهدا می ریم. دعا شروع شده. جلوس می کنیم . دعا می خونیم. برای همین اینجا اومدیم.

 نمیدونم با اینکه سفارش شده بین دعای عرفه ذکر مصیبت نخونید ولی چرا مداح های عزیز اصرار دارند انقدر روضه بخونند.

 دعا تموم شد. بعضی از بچه ها شروع کردند به خوندن نماز روز عرفه. من نخوندم.

 به مسجد رفتیم. ستون های مسجد خاصیت جالبی دارند. کنار هر ستونی که بایستید، ستون ضربدری شما صدای شما رو به وضوح می شنوه. خوب. قدری بی جنبه بازی در آوردیم. بالاخره اون بابایی که صدامون رو از اون ستون می شنوه حیفه فحش نخوره دیگه.

 از مسجد بیرون آمدیم. سر مزار مادر شهید علم الهدی و خود شهید فاتحه خوندیم. سجاد از آقای کریمی، از سابقه داران دفاع مقدس، درخواست کرد چند کلمه ای پیرامون مکانی که در اون قرار داریم (یعنی داشتیم) برامون صحبت بکنند. صحبتهای خوبی شد. استفاده کردیم.

 می خواهیم برگردیم. پی کسی می گردیم که به طریقی بهمون بنزین برسونه. از یک طرف 24 کیلومتر تا هویزه و حدود 40 کیلومتر تا اهواز راه باقی مونده. از جمعی از برادران سپاهی یا بسیجی (خاطرم نیست) تقاضای بنزین می کنیم. به روی مبارک نمیآرن. دکتر دشت بزرگ رو گیر می آریم. باک ماشینش تور داره و شیلنگ به تهش نمی رسه. باک همه تور داره. مال پیکان نداره. به طریقی شیلنگ رو توی باک پراید هول می دن. "میک" میزنیم. با میک زدن هم راه به جایی نمی بریم. بنزین نمی آد.

 بین علما اختلافه. بعضی می گن بریم تا هویزه بعضی هم می گن بریم اهواز. ما که خودمون قبلاً سمند داشتیم به محمدرضا گفتیم که این مقدار بنزینی که تو باکت البته باک ماشینت هست ما رو تا شوشتر هم می رسونه. در ادامه خواهید دید که ما پر بیراه هم نمی گفتیم.

 با چینشی جدید در ماشین ها به سمت اهواز حرکت می کنیم. من به جای آقا علیرضا با سمند برگشتم.

 با سدممد (سیدمحمدحسنی زاده: عنصری نامطلوب که با کاروان داژگا و با یک عدد پیکان حاوی 8 نفر آدم به مراسم اومده بود.) تماس می گیریم. باکشون تور نداره. گفت برمیگردیم تا با هم و به شیوه ی شوی شوی (showei showei)  تا اهواز بریم.

 از کنار هم گذشتیم. سدممد با پیکان آبی رنگشون به سمت هویزه و ما با سمند به سمت اهواز. کمی شبیه خنجر از پشت بود. بگذریم.

 کمی بعد از دم غروب به اهواز رسیدیم. رفتیم فلکه ی ساعت تا بنزین سوپر بزنیم. بنزینی که داشتیم ما رو تا پمپ بنزین رسونده بود.

آماده می شیم تا بریم خونه ی عموموسوی.

 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 آذر1388ساعت 18:30    |